-
/پروانه بشو/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:38
/پروانه بشو/ نگاه میکنی عمق پیله را که پروانه شوی همره عشق چو دیوانه شوی در چنان چون چرا چنین چگونه شعر شوی از فکرو خیال خود شعری زده ای با فتح چنین چون چنان گل زده ای آخر شعر برای خط زدن نقطه سر خط ویرگول زده ای حسام الدین شفیعیان
-
قصه شاپری
سهشنبه 5 مهر 1401 17:37
شاپری قصه دلش تنگ شده در ورای دل قصه کمی حرف شده راوی از غصه برایش پری از دیو شده آخر قصه دگر شهر آن کاغذ بود زدو سنگ بر کلاغی که دلش تنگ شده شاعر-حسام الدین شفیعیان
-
عصر زندگی
سهشنبه 5 مهر 1401 17:35
عصر تمام تاریخ بود ظهر شعر انگیز غروب تاریخی میان شب شعر برای شاعری خسته یا میان روز شعری دل خسته کلمات شاعری شدن که میبافت بر دل خود کوک زندگی سرفصل وصله از بهار زندگی متساوی از دو قطب بر زمین و تساوی از نیمکره از شعر بر زمین پر از گشودن شعر تا سطر اول کلمه از بند جمله خطوط منحنی از شعر میشد زندگی یا ریلی از اشعاری...
-
/کوچه دلتنگی زمین/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:34
/کوچه دلتنگی زمین/ پنجره نورفشان خورشید میخندید باران نغمه شدو خوش بارید غزل از سرو شدو آسمان دلتنگ بود شعر گم گشتو شاعر همی گم میگشت در پی کوچه ی تردید کمی باران بود ماه از پس پرده چرا نالان بود غم برایش کمی لالایی شعر برایش کمی حرف میشد قصه سرفصل غرلهای دل او میشد حسام الدین شفیعیان
-
/فصل رفتن ها/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:33
/فصل رفتن ها/ اسطوره ی تاریخ کهن شوالیه ی درد های زمین قصه ی ماقبل از عدم بر ختم جایی در قصیده ی تبلور پنهان از زندگی پازلی از چند اپیزودیه غمبار از فصل زمستان تا پائیز تک نواز سمفونی مرگ قطعه ای از متینگ تنهایی بار شکستن ماضی های بعید هر چه قبل بود حال بعید تکرار فاعلاتن فاعلاتن های فالش مغز تمامیه مداد هایت برایت غم...
-
قصیده ای طوفانی-چند اپیزود بهم ریخته
سهشنبه 5 مهر 1401 17:31
برای قصیده ها تنهایی برای شعر من کنج اتاقی کلماتی بارانی قصه از کاشتن بذری آغاز شد منو شبو شعرو قصیده طوفانی .. مثال عصر رنسانسی یک قصیده اساسی یک شعر تانک تانک قلم تانک اسباب بازی یک عروسک خیمه شب بازی وای چه مدل برندو عطر انگار تاریخ وسواسی شعرم را تن قصیده باز نشده تنگ کنار عطر وری وری ورساچی موتسارت گوش میکنی یا...
-
کوچه های باریک زندگی
سهشنبه 5 مهر 1401 17:30
میل بافتنی که میبافت سرمای زمستان را بر تن کودک قد کشیده لباس آدم برفی تابستان را فصلها یعنی گذر از آدمک هایی که میبرند دیروز را و تاریخها قد کشیدند میان سر فصلهای زندگی را چه خطوط دلتنگی بود جایی در فصل گمشدگی ها چه کوچه سردی بود میان چند شعر گمشدن ها و اینجا دفتری به پهنای تمام فصل های زندگی هست حسام الدین شفیعیان
-
/غروب کلاغ ها/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:29
/غروب کلاغ ها/ غروب کلاغ ها روی سیم خاردار مرداب غروب تمامی جغرافیای کبوتران پریده از خارهای سیم دار شیب تاریخی رو به سمت فتادن خود ساختمان سیب گاز خورده ترین تاریخ سیب دار مارک پل سیب سکوت منور گوشی کامپیوتری ایکس وان تو کارگردان فیلم خرس های طلایی غم زده کلاغ های پاپیون زده پدر خوانده از مادر نزائیده گاد فادر های...
-
/پیانو وسط جنگ /
سهشنبه 5 مهر 1401 17:28
/پیانو وسط جنگ / تق تق ,سی لا سل فا می ر دو افتاده افتاده دو ر می فا سل لا سی پرچم پرچم لا سی دو ر می فا سل پیانو وسط جنگ سی یک سی دو سی سی سی چهار سی پنج سی شش سی هفت سی هشت شروع نت در جنگ خط انتهای نواختن سمفونی صلح فشنگ تق تق باروت خیس خورده کمپوت فشنگ خالی کنسرو تن خوراک لوبیا با ماست دبه روغن نفت آتشبار آذوقه ی...
-
/چراغی روشن/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:26
/چراغی روشن/ گاهی بر مضرب دو ضرب میشوم تقسیم معادلات جبر میشوم گاهی حداکثر اختیار میشوم تعامل چند فصل از کوپه های قطار میشوم بین دو پل در تکامل تعامل میشوم سکوت جبر و اختیار را تعاون از تعاونی نمره چند میشوم برای سمفونی زندگان مردگان میشوم شکوهی در فصل بهاران پائیزی برگ ریز میشوم برایم شمع روشن میکنی من فانوسی در دل...
-
/واژه واژه .کلمه کلمه/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:25
/واژه واژه .کلمه کلمه/ در به در درون در درگاه در درون در از درگاه در کنج در گنجایش در واژه واژه .کلمه کلمه.جمله جمله سطر سطر قطره قطره باران دریا موج موج رود رود دریا دریا ساحل ساحل قاره قاره اقیانوس اقیانوس زمین زمان زمانه زمین زمانه تاریخ زمانه درون تاریخ درون زمانه پرگار خط کش رادیکال پشت تقسیم معادلات ضرب بر خود...
-
/خط اعتدال وسط خط شعر/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:24
/خط اعتدال وسط خط شعر/ نه تسلسل مدار میگردم نه سمبولیسم خواه فقط مینگرم نه سفسطه وار دور فلسفه چالش بر انگیزم نه از آن سمت فلسفه میفتم نه از این سمت آن چند اپیزود بهم ریخته در شعر حل شده در تفکر برون قرنی بیست و یک نه خورده بورژوایم نه اسیر دست نوستالوژی شدهمیان تمام نوستالوژی هایم خط اعتدالست درون فقر خورده ی تاریخ...
-
/سکوت..شهر..آجر/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:22
/سکوت..شهر..آجر/ سکوت شهر یک نفر وسط هیاهوی نصف شب جایی خط افق از مهتاب نیمه شب تا چهارراه سقوط خط استوای دو قطب شهر وسط جمعیت خالی از کوچ نشینی آجرک های درون شهر صدای خالی از فریاد حجمه ی بغض تاریک اواسط دور نیمکره ی نصف شهر آدمک در بلندی سوت ستاره ی دنباله دار وسط کهکشان دور چرخش جاذبه ی شهر تن تنگ ماهی ادمک شده قفس...
-
/قالی را چو شعر بافتی/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:21
/قالی را چو شعر بافتی/ چه عالی گفتی با چه حالی گفتی بند بند مرا دار قالی گفتی گلفشانی گفتی با نشانی گفتی مرا طرح زدی روی قالی گل قالی بافتی چه عالی بافتی شعر را سطر سطر روی قالی کاشتی واژه را رنگ قالی ساختی مرا ضرب زدی ضرب پیاپی بافتی شور فشانی گفتی جوشش شعر در قالی موج عالی گفتی صاف بر تخت روان قالی انداختی هنر را پل...
-
/موج و دریا/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:20
/موج و دریا/ موج را نگر موج را نگر سمت قایق نگر موج را نگر سمت دریا نگر ای موج نور ای رود زنور ای دل زدریا نگر در باطن نگر در ساحل نگر ای خروشان شد زدریا چون زبهر دریا نگر ای ساحل زرود ندیدی زاو دریا نگر بام بام بابام بام بام بام بابام زدریا زرود زخروشی نو نگر جانها در راه دریا در پی نور زطوفان نگر زاین راه گذر زدریا...
-
/باز باران بی بهانه/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:19
/باز باران بی بهانه/ باز باران بی ترانه باز باران بی بهانه باز باران بی سبب میزد به شیشه با بهانه میزند چنگی به دل باز باران با غمانه غم نهان باز باران باز سرمای ترانه چون زمستان باز برفو باز راهی سخت برفی چون تگرگو چون زمانه باز دردی عاشقانه عاشق خدا بودن عشق یعنی با خدا باز باران با بهانه راه درگیر تکامل راه درگیر...
-
/چو مجنون شویم یا لیلی/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:18
/چو مجنون شویم یا لیلی/ مجنون ندارد زخطر در ره آن ماهو و غزل لیلی چو مجنون شود در ره این راه خطر فرهادو و آرش کمان نگیرند باز قلم نو شوند حافظو سعدیو خیام غزل نو شوند فردوسی و مولوی مثنوی گذارند بر هم شاهنامه نو شود شاعر پل شود همه ره در پی آن شور شود جوشش نو شود نو زشور شور شود صبحگاهی که زند بانگ زگلبانگ چهچه راه...
-
/طلوع و غروب شعر انگیز/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:17
/طلوع و غروب شعر انگیز/ طلوع فجر شعر قاصدکی بارانی قاصد از خوش خبری تار دل بارانی در پس باد و طوفان غزلش بر باد رفت کاغذی شد که به دست کودک فردا رفت بادبادکی که میرفت زنقطه خورشید دست کودک زبادبادک هوا در خورشید میرفت در پس ماه چو باران شودش طوفانی منظر خلقت از این بود که باران نغمه دور خورشید نبود گرد ستاره و ماهی...
-
/غزل خوان شب/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:16
/غزل خوان شب/ من با نغمه ها همسازم یک غزل پر از آوازم ایستاده بر بلندای زمان دفتر خاطرات پر از نغمه شور سازانم من با قافیه ها هم آوازم با مصرع سرگردانی در سازم سطر سطر جوهره ی یک شعر پر از سر آغازم گلبانگ سرور اگر شعر پر کند کوزه آبی پر از شعرو غزل و آوازم خوانشی برد مرا دور غزل قمر از شمسی من شمس نهارو لیل و شعر برای...
-
/شب فانوسی/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:07
/شب فانوسی/ روزگاریست که شکر خنده غمی میدارم از شکر خنده نمک در غم خود پندارم راهی که رود مرحم جانانه زآن دو سه بیتی غزلی میخوانم شب زفانوس اگر راه شد از بحر قلم چند بیتی زنو شعر زنو میدارم حسام الدین شفیعیان
-
/فصلی نو/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:06
/فصلی نو/ غزل سر فصل هر شوق بهارست بهار در فصل پائیزم خزانست چو بر پائیز نگاهی میشود شد زمستان هم شروع طلوع هر خزانست به شعرم گر زچنگی بر بیایی زنغمه خوان غزل آلالگان است به فصل نو رسیدم از بر شعر که شعرم رنگین کمان روزگارست حسام الدین شفیعیان
-
/ایستگاه میماند و قطار میرود/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:05
/ایستگاه میماند و قطار میرود/ عقاب تیز پرواز را نظاره کن چرخش ایام را حواله کن جهان مثال هندوانه ای دربسته هندوانه را قرمز رنگ بسته صدای باز شدن در را در ارابه آسمان خط میانه دو خط آسمان سمت کهن سمت نو سمت پرواز پروانه پیله را پیله باز کن جهان خوابست خواب در خط قرمز چراغ خواب هست وسعت بیکران را نظاره کن وسط خط سرود...
-
/سکوت سمفونی زمین/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:04
/سکوت سمفونی زمین/ نت های باران زده فالش در هم نت را تنگ ماهی غم زده دو دو های بد ضرب زده می می های ریتم را بر هم زده سو سو های سو سو زده فا فا های خط ریتم را آهنگ زده سی سی های چندو چند عقب تر بر هم زده شور ریتم آهنگ را تم های کند بد گوش نواز بر هم زده دفتر سمفونی را بازکن فلوت باس را تند تند فوت زده سه تار ماتم سه...
-
/رد شدن از خود درون ساختن زخود /
سهشنبه 5 مهر 1401 17:03
/رد شدن از خود درون ساختن زخود / رد میشود مردی از سنگ بی قبری سنگ در صدا آمد ای مرد چه میجنگی گفتا زبهر رفتن گفتا زمرده افکن نظر بیفکن از قبر ببین چه سرد هست مردن ما تند دویده رفتیم ما کند دویده رفتیم ای زنده زمردن مردن زتند دویدن مرگ ارابه ران قصه مرگ اسب تیز دویدن مرد از نظر زسنگی قبر از نظر زمردی گفتا کجای قصه مردن...
-
/پازل باران زده/
سهشنبه 5 مهر 1401 17:02
/پازل باران زده/ بین این فاصله را خط بزن دو سه بیتی هم شده فاصله را ضرب بزن ضرب بر کلمات واژه را نقطه سر خط مزن ای از قصه ها سرشار آمده در کاغذی آدمکی شده آدمک شعر مرا با خود خود رقص بزن تکیده چون برگ پائیزی بر خشک دم قلمم مرکب بزن نغمه میخوانم شاید بیدارت کنم خواب را فاصله هم میبرد شعر را واژه را باران کلمات نقطه های...
-
/سکوت جلد آهنی تاریخ/
سهشنبه 5 مهر 1401 09:50
سکوت براده های آهنی روی خط تقاطع چراغ جان فشان بافندگی خط تولید ریسمان تابیدن چراغ ریسه ای کوچه تنهایی خلوت بریدگی صدای ناودان نیست باران قطره ای چکاچک چک چک قطره های بالندگی صد دانه یاقوت الماس درون دسته به دسته ریسمان خسته چراغ بسته کوچه بن بست خلوت پائیزی خیال تصور زمستان خسته توقف ممنوع روبروی خانه ی پیرزن مادر...
-
/چند طوفان زده از شعر درون آهنگ/
سهشنبه 5 مهر 1401 09:48
سلطان غم زده هست به پشت اتومبیلش مادر روز ها دست بر فرغون شده هست سلطان غم پسر درون آینه نگاه کرد مرد صد و بیست سال و چندی رفته درون شناسنامه اش سی و چند بهار از سر رفته درون دفترش مرد چند قرنه بود درون خود کودک بهم ریخته بود توی سالهای رفته میزد دست و پا غرق شد رفت ته آب شیپور جنگ زد به طبل ما قرار داد تسلیحاتی زد...
-
/شهر در تقاطع شعر/
سهشنبه 5 مهر 1401 09:48
رستم رفت به میدان شهر اسفندیار بدید نشناخت انگار غم شهر حافظ که مولوی نشین شعر شده بود شوشو مولوی و برد یاد از راه آهن مرد پیرمرد صندلی نشین پارک استوار قلندری شده بود بر صندلی آهن مردی کاپیتان شده بود توی خط دوندگی میگفت بدوید نفس بکشید حالا دود ماشین کنار آهنگ مردی میگفت من زاپاتا شده ام سینما دولوکس بود ته کوچه بن...
-
/مثال شعری که مرا با خود ببرد/
سهشنبه 5 مهر 1401 09:47
مثال شهری در و دیوارش حرف میزنند اصلان پرنده هم برای خود دف میزند هر آدم انگار توده ابر مکرر میزند دانشمندی همه شده اند که با هم نی و بر دف میزنند حس شعر مرا در خود برد شاعر گاهی جوشش مکرر میزند ترسم نفرین مادر شعر مرا بگیرد از بس جوش چاپ شعرهایم میزند گفتم قطع درخت شعر بشود ممیزی روی شعر در هم بشود خواندم شعری اصلان...
-
/سمفونی در هم ریخته/
سهشنبه 5 مهر 1401 09:47
یکی صدا زد سهراب هوشنگ برگشت گفت توی محراب یکی رفت محراب ادب سنگ مزار قشنگ نشست گفت قایقت جا دارد یا غرق شده در نسل قشنگ ناگهان صدایی آمد یک نفر صدا زد محسن اگر قایقی داری نندازی درون آب میبرد قایق را درون آب به موج ضربه ای قشنگ ناگهان خشم در هوا در گرفت رعد و برق بود که صدا از سر گرفت باران بارید شاعر رفت صدای کجایی...