وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان
وبلاگ رسمی و شخصی حسام الدین شفیعیان

/باز باران بی بهانه/
باز باران بی ترانهباز باران بی بهانهباز باران بی سبب میزد به شیشه با بهانهمیزند چنگی به دل باز باران با غمانهغم نهان باز باران باز سرمای ترانهچون زمستان باز برفو باز راهی سخت برفیچون تگرگو چون زمانه باز دردی عاشقانهعاشق خدا بودن عشق یعنی با خدا باز باران با بهانهراه درگیر تکامل راه درگیر تعامل راه درگیر زمانهباز دریا بی بهانه باز خورشید عاشقانه باز باران با نهالهحسام الدین شفیعیان

/چو مجنون شویم یا لیلی/
مجنون ندارد زخطر در ره آن ماهو و غزللیلی چو مجنون شود در ره این راه خطرفرهادو و آرش کمان نگیرند باز قلم نو شوندحافظو سعدیو خیام غزل نو شوندفردوسی و مولوی مثنوی گذارند بر همشاهنامه نو شود شاعر پل شودهمه ره در پی آن شور شودجوشش نو شود نو زشور شور شودصبحگاهی که زند بانگ زگلبانگ چهچهراه سختی که آسان شود از نور شودای خدا جان چرا دل ندارد زمن از بی خبریهم خبردار شود هم غزل خوان شوددل من در پی ماضی بعید میزند از خود آهنگدر کجا ماضی شود در کجا مصرع نوزدر چاه فکندند زپیراهن اویوسف گمگشته هاییم زپیراهن اوپیراهن یوسف خبر از شعر داردیک نفر تاب و دل تنگ زمشکل داردپر پرواز پرنده ز زخمی روشنجای چنگ پیراهن زخم های جهانی داردزخم جهان پیراهن پرنده قفسی نو داردگمگشته ایم در دل شبیک نفر ساز موافق داردشب نویی شعر نویی غزل نو زنویی نوترساعتها هم زتیک تاک زحاصل داردیک نفر گفت کجا رفت آن یوسف مصری کهناندرین شعر یوسف ها چه مصرها داردمصرع چلچله از شعر فراوان داردچاه مصر یا زکنعانی که تب هجران داردیک نفر سوی آسمانو یک نفر سوی زمینیک نفر منتظر شعله سرکش داردفانوس شویم نور اگر زمشکل داردحسام الدین شفیعیان

/طلوع و غروب شعر انگیز/
طلوع فجر شعر قاصدکی بارانیقاصد از خوش خبری تار دل بارانیدر پس باد و طوفان غزلش بر باد رفتکاغذی شد که به دست کودک فردا رفتبادبادکی که میرفت زنقطه خورشیددست کودک زبادبادک هوا در خورشیدمیرفت در پس ماه چو باران شودش طوفانیمنظر خلقت از این بود که باران نغمهدور خورشید نبود گرد ستاره و ماهیماهی اندر دل حوض داشت زتنگ از ماهیاین شهر چراغی زپس فردا بودیک نفر تاب و دلش در غم آنجا بودزان سو چراغی روشنباد در حرکتو بادی زچراغی روشنمیزدش باد زشمعی که نگیرد خورشیدشعله ور شد زگفتن از این خورشیدسیصد و شصت زمقیاس زچرخش تابشچند نوری زبیتی زچرخش تابششاعری شد زرهگذر کوچه خلوت دلهادل شکسته زشب اشک چراغی پنهانشور طوفانی شب چلچراغی روشنباد باران غزل شب نگاهی روشنسوز و سرمای زمستان ندارد مشکلمشکل اندر زمستانو بهار هم مشکلشب از پرده ماه نور فشانی میکردیک نفر با خود شب حرف فشانی میکردشب فرش زمین شد آسمان نور خدادل شکسته همی شب زباران میشداشک اشک آسمان شعر چراغان میشدبا همی شعر زپس نور فراوان میشدتب دل تب کنان طاقت نویی میشدرخ نمایان زغم تار دلی گر میشدباز آمد زکوچه نور از سوی غزلیک نفر داشت برای خود از خود شعر میگفتهر کسی در خود خود گم میشدگمگشته زخود نو میشدبذر شعری شدش طوطیای دل غمبلبلی شد غزل خوان دل شب زغمباز راهی زنو نو میشدخود شکسته زطوفان غزل نو میشددر پی شب زشعر پر میشدمثنوی بود غزل بود زشعر نو میشدهم کهن نو زنو نوتر از نو نو میشدحسام الدین شفیعیان

/غزل خوان شب/
من با نغمه ها همسازم
یک غزل پر از آوازم
ایستاده بر بلندای زمان
دفتر خاطرات پر از نغمه شور سازانم
من با قافیه ها هم آوازم
با مصرع سرگردانی در سازم
سطر سطر جوهره ی یک شعر پر از سر آغازم
گلبانگ سرور اگر شعر پر کند
کوزه آبی پر از شعرو غزل و آوازم
خوانشی برد مرا دور غزل قمر از شمسی
من شمس نهارو لیل و شعر برای آنها سر آغازم
بلبل خوش سخن از منزل ما میگذرد
رهگذر آرام آی که شب میگذرد
فانوسی اگر راهی شوم در دل شب
من غزل خوان شب تاریک طلوع خوش این آغازم
حسام الدین شفیعیان

/شب فانوسی/
روزگاریست که شکر خنده غمی میدارماز شکر خنده نمک در غم خود پندارمراهی که رود مرحم جانانه زآن دو سه بیتی غزلی میخوانمشب زفانوس اگر راه شد از بحر قلمچند بیتی زنو شعر زنو میدارمحسام الدین شفیعیان