شمع چو پروانه بسوخت شعله ای شد که سر در خود از آن پیمانه بسوخت پروانه به رقصیدن شمع اب میگشت حاصل گردش ایام بود که میگشت به دور خورشید جاذبه سیب نبود فتادن سیب فتادن ماه نبود از بر گردش دور قمری قمر ماه به نیمه شدو کاشانه بسوخت چون نگاهی به زمانه مینداخت تابش شد طلوعی که غروب را بر خود دلتنگ بود شعر بر وزن حروف میشکست...
قلی که خیلی خوشحال بود رفت پیش بیژن گفت بیا بریم سینما یه فیلم آوردن هالیوودی منتها تو ایران ساختن. گفت اسمش چیه. گفت زاپاتا داخلی.گفت کمی از فیلم بگو.گفت برنده اسکیت طلایی شده.گفت اه شوخی میکنی. گفت هئیت داوران به کارگردان فیلم بیلچه نقره ای دادند.تازه به بازیگر نقش اول فیلم هاونگ برنزی.گفت این فیلم دیدن داره بزن...