
شمع چو پروانه بسوخت
شعله ای شد که سر در خود از آن پیمانه بسوخت
پروانه به رقصیدن شمع اب میگشت
حاصل گردش ایام بود که میگشت به دور خورشید
جاذبه سیب نبود فتادن سیب فتادن ماه نبود
از بر گردش دور قمری قمر ماه به نیمه شدو کاشانه بسوخت
چون نگاهی به زمانه مینداخت تابش شد طلوعی که غروب را بر خود دلتنگ بود
شعر بر وزن حروف میشکست واژه میشکفت تشدید مکرر میگشت
از بر ماضی کهنه چه نویی میبافت تن پوش عروسک تن آدم برفی
شالگردنی که گرما بود سرما میشد جاکت بافته پیرزن از خود میشد
پیرزن از نخ به سوزن گم میشد فراموش میکرد مغز تاریخ غم از پیاله ی ذهن میشد
خورشید خسته ماه دل از خود چرخیدن شب گم میگشت
آسمان غم میگشت تابش کم میگشت نور خاموش شدو نور گم میگشت
سر هر فصل زفصلی برگ ریزان پائیز نگاهی تب آلوده داشت
برگ دفتر خاطره ی کهنه شد وسط دفتر اشک سبز میگشت
هنر واوو الف نونو غم فردا بود خود الفبای تمام حروف منقطع ل لام میگشت
نور در چرخش لامپ بود ولی دل خاموش برق قطع در سیم برق نور خاموش
سوت سوت قطاری میرفت اتاقک خاموش شب خاموش روشنایی خاموش
دل غم میشد سمفونی نو میشد نت از اول خرابو زفالش سمفونی کج میشد
ساز زننده ناکوک صدایی بد میشد روی مغز ایست مغزی میشد
قلب خون نداشت گریه همی بارون شد فصل پائیز درون خود از اول برگ ریزان
زمین سردو دل سردو تابوت درون دریا باران زاجسام درون دریا
ساحل از فانوسی روشن قایقی گم میگشت در شب تار تار تار سازی میشد
وسط دریا ماهی ها لالایی تور ماهی نبود ماهیگیر نبود ظلمات غم بود درون قایق
شب طوفانی دل ساحل دریا میخواست ساحل از خود مسافر شب تار خورشید
کدامین فصل گم شده در خود سرنوشت ساز مخالف میزد ته بن بست تقاطع نبود
پیچک شکسته شده ی غم میگشت کودکی در درون خود از بزرگی بود اما کودکی را گم میگشت
این فصل اقاقی نبود فصل کاکتوس که پائیز نبود
زمستان قصه بهاری میشد برف ریزان جاده هم هوایی میشد
ای مسافر زمین تاریخ غمها دارد ساحل سیاره ی گم گشتگی آدم بود
مرز خط استوا رنگی بود
قطب های شمال یا جنوبی میگشت
ته قاره ی زمین غار غار بود
کلاغ قصه ها توی زمین گم میگشت...
شاعر-حسام الدین شفیعیان

قلی که خیلی خوشحال بود رفت پیش بیژن گفت بیا بریم سینما یه فیلم آوردن هالیوودی منتها تو ایران ساختن. گفت اسمش چیه. گفت زاپاتا داخلی.گفت کمی از فیلم بگو.گفت برنده اسکیت طلایی شده.گفت اه شوخی میکنی. گفت هئیت داوران به کارگردان فیلم بیلچه نقره ای دادند.تازه به بازیگر نقش اول فیلم هاونگ برنزی.گفت این فیلم دیدن داره بزن بریم.
رفتند باجه بلیط فروش گفت بلیط تموم شده گفتند به ما که رسید سر رسید. گفت هست منتها باید بیشتر بستونید.گفتند چند چند گفت هشتاد بالاتر ته سینما.قلی گفت جهندمو ضرر بده دو تا بلیط .
رفتن داخل سینما بوفه گفتند چی داری فروشنده گفت آب معدنی نصفه.قلی گفت نصف دیگش گفت همینم مونده ببر والا نصفه دیگشم میره. گفت بده. گفت فقط یه چی دیگه هم مونده. قلی گفت چی: گفت پفک .گفت اون که نصفه نیست. فروشنده گفت نه فقط تاریخ انقضاش رد شده مال یک هفته پیشه. قلی گفت نه دیگه اونو بزار برا یادگاری.
رفتند ته سینما نشستن که تیتراژ شروع شد همه ساکت بودن و معرفی بازیگران رو پخش کردند.
جوفر.در نقش جیمز باند.
چنگیز در نقش کلوپاترا
سوسن در نقش هاکل برفین.
ساسان-سیاهی لشکر در نقش درخت
فیلم که شروع شد نفسها در سینه ها حبس شده بود که جوفر از درخت پرید پایین. درخت فریاد زد. جوفر کجی میری.جوفر به درخت رو کرد گفت آنجا که نادر رفت.
کلوپاترا به جیمز باند گفت اومدی بجنگی. گفت مال ای حرفا نیستی.جیمزباند از جیبش تفنگ در آورد آب پاش بود حسابی کلو پاترا رو خیس کرد تب کرد مرد.
که هاکل برفین اومد وسط فیلم. رد شد نگاه کرد . نقشش در همین حد بود.
درخت که دید بازیگرا همه سیاهی لشکر شدن اومد وسط فیلم گفت من همان درختم. جوفر گفت تو تنه درختم نیستی.زد لگد به درخت.که سه نفر اومدن حافظ محیط زیست. جیمزباند که دید صحنه قاطی شده. گفت درخت از اول هم با من سرناسازگاری داشت. که حافظان محیط زیست رو به دوربین کردند و گفتند چه کار زشتی کردی.خیلی بد بود سر تکان دادن. خیلی عروسکی.تماشاچی ها دو تا بسته چیپس به وسط صحنه پرت کردند.که کارگردان اومد وسط فیلم.گفت تهیه کننده کم گذاشته والا ما قدمون هالوودی بوده.گفتند فیلم هندیه بالیوودیه.که آمیتا چاخان اومد وسط فیلم. یه تکه دستش رو نشون داد ساعت مارک برند پاکستان.قلی گفت فک هست.
خلاصه فیلم معنادار شد درخت شروع کرد شعر خوندن.چه شعری .گفت حالا که جیمزباند به من لگد زد بیخیال اما چرا پائیز برگامو شکست همه زدند زیر گریه. دو نفرم میخندیدند.که اون دو نفرم سرشون تو گوشی بود.یکی بلند شد گفت آزادی آزادی. گفتند الان چه ربطی داشت.گفتند مهم نیته.
که جیمز باند شروع کرد به دویدن تقریبا دو سوم فیلم با دویدن پر شد.میدوید میدوید. بعد رسید به یه کوچه.فیلم مال قدیم. اما داخل کوچه بینوه پارک بود.
زیر نویس رفت صاحب اتومبیل همکاری لازمو با عوامل فیلم نداشته.
کارگردان در نقش رهگذر از عابر پیاده رد میشد . که جیمز باند گفت ای سیاهی کیستی. گفت من رهگذر میباشم. گفت کجا میری. گفت خونه پسر شجاع.گفت ناراحتی گفت هر چی میرم نمیرسم. گفت گمشدی. گفت بدجور گفت آدرست کجاست. گفت سه راهی سرگردون بن بست برگردون.گفت این آدرسو اگه پیدا کردی منو با خودت ببر.گفت نمیشه .گفت چرا. گفت راهی میروم که دوره.گفت با اتوبوس برو خب. گفت نمیشه. گفت چرا. اینجای فیلم. پایانه باز بود.تیتراژ پایانی با آهنگ گل پامچال پخش شد.
تماشاچی ها هر کدام بلند شدند چند تیتراژ هم اضافه کردند به ته فیلمو همراه با لگد به در سینما اعتراض خود را ابراز داشتند.
که مصاحبه گر بیرون ایستاده بود و مصاحبه میکرد.
از قلی پرسید فیلم چجوری بود.گفت سطح درک فیلم بالا بود من از فیلم فهمیدم که نه جیمز باند نه هاکل برفین هیچکدام کار رهگذرو نکرد تو فیلم.
از بیژن پرسیدن. گفت من اگه بخوام به فیلم جایزه بدم. تخم مرغ رنگی میدم.
شخص دیگری که عصبانی بود گفت فیلم از نظر من سر و ته نداشت اما وسط فیلم درخت نقش اصلی بود.
نفر بعدی گفت فیلم درون مایه آزادی داشت گفت کجاش. گفت پایانه بازش نشان از بعد فیلم داشت من نگاهم بعد فیلم بود. لگدم همون نشانه بود.
نفر بعدی گفت کارگردان این فیلم امیدوارم این شغلو ول کنه همراه با فیلمنامه نویس برن تو کار مصالح.
که دیدن اه مصاحبه گر خود کارگردانه. گفتند این فیلمو تو ساختی. گفت من گناهی ندارم. تقصیر فیلمنامه نویسه.
خلاصه قلی رفت بالای سنگی ایستاد گفت تقصیر اینه که فیلم بد ساخته شده. تقصیر اینه که فیلم بینوه تو کوچه داره. تقصیر اینه که فیلم جای جیمز باند جوفر داره.
همه تحت تاثیر دست زدند. هورا کشیدند. که با آژیر همه متفرق شدند...
طنزنویس-حسام الدین شفیعیان

