
سلطان غم زده هست به پشت اتومبیلش مادر
روز ها دست بر فرغون شده هست سلطان غم پسردرون آینه نگاه کرد مرد صد و بیست سال و چندی رفتهدرون شناسنامه اش سی و چند بهار از سر رفتهدرون دفترش مرد چند قرنه بود درون خود کودک بهم ریخته بودتوی سالهای رفته میزد دست و پا غرق شد رفت ته آبشیپور جنگ زد به طبل ما قرار داد تسلیحاتی زد آتش درون مانوشته بود روی اسلحه اش سلطان غم مادرقنداقه پیچید سلاح و کفن اشک و آهی شد مادرجنگ کجا بود انگار که مادر داشت سلاح از آدممیزد به سمت شیطان سنگی شلیک پیاپی امپریالیسم آهنشیطان در امد گفت نزن تسلیمم جوری که تو میزنی نمیزند خود آدمدست بالا سر برد قلقلکی میخندیدعجب ناقلایی هست ابلیس خنده میکرد بر آدمگفتم بزنم دو سه تا سنگی بهشگفت نزن اینقدر خورده ام از آدمگفتم بزنم دستتو من بشکنم آیاگفت دست نزن قلقلکم میشود آدمتلخنده نوشتم تو بخوان شعر مرا با صوتو با آهنگتا جار زنی جارو کشیدم همه ی شعر خودم را با ضرب آهنگحسام الدین شفیعیان